هر سخن صدایی دارد ، صدای سخن را باید شنید

همه آبهای دریا هم نمی توانند یک کشتی را غرق کنند

مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند

بنابراین

تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت

مگر اینکه شما اجازه بدهید...




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 بهمن 1392 توسط مهدی شهابی



زن مرد فقیری كره درست می كرد وهمسرش آنها را به بقالی محل می برد و میفروخت
روزی بقال به اندازه ی كره ها شك كرد
 آنهارا وزن كرد و به مرد فقیر گفت: كره هایی كه تو به عنوان یك كیلویی به من میفروشی900گرم است

،مرد فقیر خجالت كشید وبا شرمندگی گفت:ببخشیدآخه ما ترازو نداریم
 با یك كیلو شكری كه یك روز از شما خریدیم آنها را وزن می كنیم،
بخدا من همان مقداری به شما میفروشم كه شما به من فروختید....




نفس




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 خرداد 1392 توسط مهدی شهابی



روزی استادی از شاگردانش پرسید:آیا میدانیدچرا هنگامی كه انسانها خشمگین می شوند سر هم داد می زنند وبا وجود این كه طرف مقابل كنارشان است بلندصحبت میكنند؟
هر كدام جوابی دادند اما هیچ كدام از جواب های شاگردان استاد را راضی نكرد
او گفت:زیرا دو آدم عصبانی قلب هایشان ازیكدیگر دور می شودوآنها باید این فاصله را جبران كنند تاصدایشان به یكدیگر برسد
اما آنهایی كه عاشقند قلب هایشان بهم نزدیك است وبه آرامی و با محبت با هم صحبت می كنند
و هنگامی كه عشق آنها عمیق تر شود با نگاه با هم صحبت می كنند .................




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 خرداد 1392 توسط مهدی شهابی



شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
 
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!

.





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 آذر 1391 توسط مهدی شهابی



سخنان گرانبها و عارفانه از بزرگان



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 آذر 1391 توسط مهدی شهابی



روزی دختری به کوروش کبیر گفت: من تو رو خیلی دوست دارم.

کوروش گفت: لایق تو برادر من است که از من زیباتر و بهتر است و اکنون پشت سر توست.

دختر برگشت و کسی را ندید.

کوروش گفت: اگر من را دوست داشتی بر نمی گشتی پشتت را نگاه کنی.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 شهریور 1391 توسط مهدی شهابی



در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کرد. پدر خانواده از اینکه دختر ۵ساله شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.

داستانک : جعبه خالی

صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: باباجان! من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل و او را غرق بوسه کرد



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 شهریور 1391 توسط مهدی شهابی








برین به ادامه مطلب.....


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 مهر 1390 توسط مهدی شهابی



کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار

شد و کنار او نشست. مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد

و بعد از مدتی از کشیش پرسید: پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد

میشود؟ کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل

مستی و میگساری و بی بند و باری است! مردک با حالت منفعل

دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد... بعد کشیش از او پرسید: تو

حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟ مردک گفت: من روماتیسم

ندارم! اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است!





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 تیر 1390 توسط مهدی شهابی



فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز

همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به

قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به

داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب

بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه

شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.


بقیه در ادامه مطلب.....


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 تیر 1390 توسط مهدی شهابی



یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.





نوشته شده در تاریخ جمعه 23 اردیبهشت 1390 توسط مهدی شهابی



از ابوسعید ابوالخیر(عارف نامدار ایرانی در نیمه ی دوم قرن چهارم و نیمه ی اول قرن پنجم) پرسیدند:

خدا را کجا جوییم؟

 ابو سعید در پاسخ گفت:

کجا جستید که نیافتید!





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 دی 1389 توسط مهدی شهابی



گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. 
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. 

برین به ادامه مطلب.....



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 دی 1389 توسط مهدی شهابی



روزی حضرت عیسی از صحرایی می‌گذشت.
در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب روجوع کنید....



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 دی 1389 توسط مهدی شهابی



امیدوارم که این  داستان رو نشنیده باشید.....

برین به ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 آذر 1389 توسط مهدی شهابی



مردی به گل فروشی رفت دسته گلی بزرگ خرید و سفارش داد دسته گل رابه شهری در 200 کیلومتری آنجا ببرند و به مادرش بدهند.

وقتی از مغازه خارج شد دخترکی را دید که درحال گریه کردن بود پرسید : چیزی شده ؟

دخترگفت: میخواهم شاخه گلی برای مادرم بخرم ولی پولم کم است.

مرد دخترک را به مغازه برد و دسته گلی برای وی خرید.دختر با خوشحالی خداحافظی کرد. مرد به اوگفت :میخواهی تورا برسانم؟

دخترک گفت:متشکرم تا قبر مادرم راهی نیست....

مربسیار متاثر شد به گل فروشی برگشت دسته گل راگرفت و به آن شهر رفت تا خودش گل را به مادرش بدهد... 





نوشته شده در تاریخ شنبه 13 آذر 1389 توسط مهدی شهابی



کودک فال فروشی را پرسیدند چه می فروشی ؟

گفت: به آنان که گذشته خود را گم کرده اند آینده میفروشم......





نوشته شده در تاریخ جمعه 12 آذر 1389 توسط مهدی شهابی


گل نرگس
پیوندهای روزانه
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
نظرسنجی
پیوند ها
آرشیو مطالب
جملات دکتر شریعتی
جملات عاشقانه



آمار سایت
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات